![]() |
![]() |
|
| دوستت دارم |
|
امشب انگار غم ندارم اخه هستی تو کنارم باورم نمی شه ای وای دیگه هیچی کم ندارم
ده شاخه گل برايت فرستادم نه تا طبيعي يكي مصنوعي يك كارت بهش ميزنم كه روش نوشته ام (( تا وقتي اخرين گل پژ مرده بشه دوستت دارم))
تا حالا به كفشات نگاه كردي ؟ دو تا عاشق دوتا همراه كه با هم ميميردند كاش ادما كمتر از كفشاشون نباشن
هيچ كس لياقت اشك هاي تو رو نداره اگه داشت باعث اشك ريختنت نمي شد
لحظات شادي از خدا را ستايش كن لحظات سختي خدا رو جستو جو كن لحظات ارامش خدا را مناجات كن لحظات درد اور به خدا اعتماد كن ودر تمام لحظات خدا را شكر كن
هميشه كسي رو براي دوستي انتخاب كن كه اونقدر دلش بزگ باشه كه نخواي براي جا شدن تو دلش خودت رو كوچيك كني
هيچ کدوممون نمي تونيم به دلمون ياد بديم که هيچ وقت نشکنه ! ولي حداقل مي تونيم بهش ياد بديم که وقتي شکست لبه ي تيزش دست اوني رو که شکستتش رو نبره
وقتی دهکده ای می سوزدهمه دودش را می بینند اماوقتی قلبی می سوزد کسی حتی شعله اش را نمی بیند .
گر نيايي تا قيامت انتظارت مي كشم منت عشق از نگاه پر شرارت مي كشم نازچندين ساله از چشم زیبایت مي كشم تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي كشم.
آموختم که گاهی اوقات همه ی اون چیزی که انسان نیاز دارد ، دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است
نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شه نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم
يك شب از من پرسيدي مرا دوست داري يا زندگي ات را؟ گفتم زندگي ام را ! قهر كردي ورفتي ولي ندانستي تو تمام زندگي ام هستي
وقتی گفتم دوستت دارم گفتی چی ...؟ بلند تر ... نمی شنوم . حالا که میگم ازت متنفرم میگی خب بابا . حالا چرا داد می زنی ؟
اگه می تونستم توی دنیا یه چیز دیگه باشم می خواستم اشک تو باشم که تو چشمات متولد بشم روی گونه هات زندگی کنم و روی لبانت بمیرم.
همیشه فکر کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس تا می توانی به طرف کسی سنگ پرتاب نکن چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته .
دوست داشتن تمثيلي از نفس كشيدن من است.سزاواري من در زندگي شايستگي ام در بودن!...اگر سزا بود چنان در آغوش كشم كه يكي گرديم در آن پيكر نه من دلتنگ مي شدم نه او مي گريخت
شب را دوست دارم بخاطر تاريکي.... تاريکي را دوست دارم بخاطر تنهايي... تنهايي را دوست دارم بخاطر فکر کردن ... فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو... تو را دوست دارم بخاطر چشمانت... چشمانت را دوست دارم بخاطر قطرات اشکي که ميدانم بر سر مزارم خواهي ريخت .
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي
ازساعت متنفرم از اين اختراع غريب بشر که مدام جاي خالي حضورت را به رخ دلتنگي هاي تنهاييم مي كشد
تمام احساسم مال تــــوست، بهترين عطرهايم ار نفس تـــو ساخته مي شود . من براي لبخندت دلتـنگم و براي تمام حرفهايت... هرگز از تـــــو خسته نشدم و هرگز جز براي تــــو زندگي نکردم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:23 توسط مهسا |
|
|
تو یادگار عشقی
ساده و پاک و معصوم نگاه تو یه دریاس صدات یه موج آروم تو میدونی که نگات منو دیوونه میکنه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 16:21 توسط مهسا |
|
بیا در یک شب آرام و مهتاب کمی هم صحبت یک یاس باشیم اگر صد بار قلبی را شکستیم بیا یک بار با احساس باشیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:36 توسط مهسا |
|
|
سهیل عشق من ۱ هفته پیش بود که نگاهت با نگاه پر از انتظارم گره خورد
و گمشده وجودم را که همانا تو بودی پس از مدتها انتظارم یافتم .
امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی و روزگار به کامت باشد.
ای تمام هستی بدان که آفتاب پر مهرت در آسمان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد چرا که دیوانه وار دوستتت دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:6 توسط مهسا |
|
|
پرنده در سپهر جان گشوده پر به سـوي تو چـرا كه هر پرنده اي هست به جستجوي تو مـنـم اسيــر ايـن قفــس دور ز آشيــانــه ام گشته دل فسردهام مسـت، ز عطر و بوي تو حـال و هواي چشـم من خيس ز ابر هجر تو كـي دمـد آفتاب وصـل در شـــب تـار مـوي تو سوختــه جـان عـاشقـان از شـرر شـراره اي خـنـجــــــــر درد مـيزنـــد نــاز رخ نــكــوي تو بــاب جهـان بـرتـريـن بـاز شـود بـه روي مــن گـر كه شـوم در همـه دم بـادهخور سبوي تو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:39 توسط مهسا |
|
|
سهیل عزیزم براي لحظه اي شكوفا شدن و باليدن در بي نهايت نور مدت هاي بسياري بايدسردي خاك را تحمل كرد و اين رنج براي زيبايي روزهاي شكوفايي شيرين و گواراست.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:14 توسط مهسا |
|
قدم در پایانی می نهم که آغازش در نگاه مهتاب متجلی است. سرنوشت دستی دیگر برآورده تا خورشید در طلوع دوباره اش به گونه ای دیگر تابیدن گیرد. می روم در نهایت سرور تا زیستنی یابم در بی نهایت نور. بدان امید که خداوند مرا در خضرای محبتش آرامش بخشد. از دیروز تا امروز عشق تابید. تا فردا عاشقانه ترین فصل ها باشد در میان تمام فصول.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:57 توسط مهسا |
|
|
عشق در لحظه پديد مي آيد، دوست داشتن در امتداد زمان .
عظيم،دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه بر بستري با شيب نرم .
درويش نيست،حسابگر نيست ، سر به زير نيست ، مطيع نيست ،ديوار را باور نمي کند ، کوه را باور نمي کند ، گرداب را باور نمي کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمي کند ، مرگ را باور نمي کند؛ و در آخر سربازي نرفته نيست؛ دشمن هم نيست . *عشق لطفي است بي معنا
پرنده را دوست دارم نه در قفس
عشق را دوست دارم نه براي هوس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:52 توسط مهسا |
|
|
از شمع یک چیز آموختم : ایستاده بمیرم، بی صدا بمیرم، به پای دوست بمیرم. پروانه باشد و روشن كننده سياهي باشم و مظهر راز و نياز و دعا. اينها را هم از شمع آموختم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 19:4 توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 22:39 توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:48 توسط مهسا |
|
|
تو يعني مهربان با قاصدكها تو يعني رقص خوب شاپركها تو يعني يك بغل عطر اقاقي تو يعني مستي و مهراب و ساقي تو يعني بوسه اي باتن تب دار تو يعني عشق و مستي شور هستي تو يعني قبله گاه بت پرستي تو يعني هر نفس هر جا كه بودن به ياده عشق تو لبها گشودن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:31 توسط مهسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:24 توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:40 توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:32 توسط مهسا |
|
|
سهیل جون مهربونم دوستت دارم از دلو جونم از ته قلبم واست می خونم تا ابد باهات می مونم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 18:11 توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 17:12 توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 16:50 توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 16:28 توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 16:14 توسط مهسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 16:1 توسط مهسا |
|
|
ای! همسفر من بامن سفر کن در اوج تنهایی به من نظر کن بامن سفر کن و ببین ببین که عاشقت منم نمیتونم بی تو باشم اگه باشم جون میکنم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 15:46 توسط مهسا |
|
|
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایـــــــــــــی نداره؟ واسه من تنهایی درده. درده هیچکسو نداشتن هر گل پژمرده ای رو تو کـویر سینه کاشتن. دیگه باور کردم اینو که باید تنها بمونم تا دم لحظه مردن شعر تنهایی بخـــــــــــــــــــونم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 15:37 توسط مهسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:32 توسط مهسا |
|
|
تو میگی بارون رو دوست داری!!
پس چرا وقتی بارون میاد چترتو باز میکنی؟ تو میگی باد رو دوست داری!! پس چرا وقتی باد میاد پنجرتو می بندی؟ تو میگی خورشید رو دوست داری!! پس چرا وقتی آفتاب میشه پرده اتاقتو میکشی؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:18 توسط مهسا |
|
|
منو تو قراره انگار تا ابد با هم بمونیم همه ی ترانه ها رو واسه عشق هم بخونیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:2 توسط مهسا |
|
|
همه میگن تو منو دوست نداری
همشون پشت سر تو بد میگن نمیدونن تو از آسمون میایی خودشون اهل یه دنیای دیگن همه میگن اسمشه تو با منی توی قلب تو یه کم جا ندارم روی اسم تو باید خط بکشم برم و چشماتو تنها بزارم نمیدونن تو بهونه منی نمیدونن تو بهونه منی نمیدونن تو از آسمون میایی نمیدونن که تو دل نمیشکنی
نمیدونن تو مهربون منی ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 17:54 توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 17:37 توسط مهسا |
|
|
غرور دوست داشتم اما نمی خواستم تا راز دل را با تو در میان بگذارم به چشمانت کمتر گریستم که مبادا رازم بر ملا شود به دیدارت مشتاقم اما نه انگونه که تو بدانی برای دیدنت امده ام با تو سخن را می گویم
انگونه که دریچه ی دلم برایت گشوده نشود دلم با غرورم در ستیز است غروری که هیچ گاه به من اجازه نداد تا حرف دلم را بزنم اما حالا با جرأت می گویم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 17:17 توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 17:10 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
قول بده ای نازنینم
همیشه باشی تو یارم یه دفه تنهام نذاری اخه بی تو بی قرارم |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|